تبليغاتX

جوانی


: نويسنده وبلاگ
S**H**N
: آيدي من
sHayan_ice_colcl@YAHOO
: آدرس وبلاگ
WWW.nSHAIEn.BLOGFA.COM
: با تشکر از
**NE**
در ضمن نظر در مورد وبلاگ يادتون نره
بازم به وبلاگ من سر بزنيد
* پــــــــــــــــا يـــــــــــا ن *




زندگی جوانان

5 خودکاری فکرها می کرد...طرها می کشيد..نقشه ها داشت...اوّل بايد از خودش شروع مي کرد.بايد از اين وضع 5 بودنش خلاص مي شد...

بايد به موجودی برتر تبديل می شد...اين چيزی بود که دايم با خودش تکرار ميکرد..5خودکاري بارها و بارها کلمه

عشق و خوانده بود. او عاشقه کلمه عشق بود....او کلمه عشق را قاب کرده بود و ديوارهايه اتاقش زده بود

او يک آرزويه بزرگ در سر داشت...و ان اين که روزی تبديل به قلب شود...و می دانست استعداده اين کار را دارد..5 بودنش به او کمک خواهد کرد

و حالا می خواست هر تور شده به آرزويش برسد..بايد زودتر دست به کار می شد...عمرش داشت از دست ميرفت ممکن بود بميرد و هيچ وقت به يک قلب تبديل نشود...

به همين خاطر يا سر تويه اين کتاب داشت يا سر تويه ان کتاب و يا داشت با کسی تلفنی حرف ميزد.و اگر 5 مدادی لقمه اي نمی گرفت و به دهانش نمی گذاشت، چه بسا

از گرسنگی تلف مي شد..خوب..به نظر نمی آمد که قلب شدن برايه او کاره خيلی سختی باشد..بايد وارونه مي شد..اما نمی شود که رويه سرش راه برود

مدّتی به فکر افتاد که خودش را جراحی کند و 2 پا کناره گوش هايش کار بگذارد،شايد اين طوری مي توانست وارونه شود..،درست مثل يک قلب

امّا نشود.....علم پزشکی هنوز آنقدر پيشرفته نشده بود که دوپا ورونه رويه کله پيوند بزند...تازه...تصور يک قلب رويه دوپا خيلی مسخره بود

يک روز هم به قصابی محل رفت قلب يک گوسفند را خريد و با خود به خانه اورد...و ان وقت روزها و شبها رويه ان مطالعه کرد... با ميکرسکوپ نگاهش کرد حتی با تلسکوپ

تکه تکه اش کرد تا شايد از درونش سر در بياورد.آخر سر هم بويه بد گرفت و انداختش دور...نه نمي شد!او هميشه يک 5 خودکاری بود که هيچ وقت عوض نمي شد

فقط هرز ضعيف تر و پژمرده تر مي شد..زمخت تر و بی احساس تر.چه مي شد کرد...؟

روزی هوا ابری بود که 5 خودکاری غمگين و خسته کناره پنجره آمد..خواست بگويد اه خدای من...باز هم صبح شد..که.. چشمش به 5مدادي افتاد.5مدادي داشت اواز ميخواند

و دانه اي در باغچه می کاشت.سرش را از پنجره بيرون اورد..او به 5 مدادی گفت:تو...موجود به درد نخوری هستی.برايه حمالی اين و ان افريده شده اي..

ميروی کناره 2..کنار 3.... يا هر اعداد کوفتی ديگه اي که چه بشود...؟گل هارا آب دادن و اشپزی کردن چه فايده اي دارد؟

تو فقط به فکر شکمت هستی...به زودی از کارهايت خسته می شوی..اما من...و ان وقت مثل سخنران ها فرياد زد:می خواهم يک قلب باشم..يک وجود برتر..

نمی خواهم يک عدد باقی بمانم..يک 5 خودکاری نا چيز...نه هرگزمن می خواهم دنيارا عوض کنم.من بايد در طبيعت باشم..

نه در دنيای اعداد و ارقام.،من همه چيز را از نو می سازم.من به فکره ساختن فرداها...اه..و اينجا بود که باران گرفت..5 مدادی هاج و واج 5 خودکاری را نگاه کرد.

ان وقت گفت:فرداها هيچ وقت نمی آيند،هميشه فقط ام ..ام.. روز..ا س..ا س...هنوز جمله اش را تمام نکرده بود که باران گرفت و به يکباره تمام رنگه مدادی او را شست و به خورد باغچه داد.

5 مدادی ديگر نبود او از رويه زمين محو شده بود.او نيست و نابود شده بود..واقعاً آب شده بود و در زمين فورو رفته بود.5 خودکاری سری به افسوس تکان داد و گفت:

از اول هم می دانستم آخر و اقبتش به اينجا می کشد..حقش بود.. و انوقت پنجره را بست..چند روز بد.. يک صبح بهاری... وقتی 5 خودکاری از خواب بلند شد... و پشت پنجره آمد.. پنجره را که باز کرد

درست همان وقتی که می خواست بگويد:خدا يه من... باز هم صبح شد...چشمش به باغچه افتاد و گرد شد..در باغچه بوته اي تازه رويده بود که برگ هايی به شکل قلب داشت.. 5 خودکاری جمله هميشگيش را تکرار نکرد

او گفت:

خدا يه من اين برگ ها چه قدر شبيه 5 مدادی اند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 8:13 PM  توسط   | 

 

تست افسردگی