تبليغاتX

جوانی


: نويسنده وبلاگ
S**H**N
: آيدي من
sHayan_ice_colcl@YAHOO
: آدرس وبلاگ
WWW.nSHAIEn.BLOGFA.COM
: با تشکر از
**NE**
در ضمن نظر در مورد وبلاگ يادتون نره
بازم به وبلاگ من سر بزنيد
* پــــــــــــــــا يـــــــــــا ن *




زندگی جوانان

ماه من غصه نخور زندگي جزر و مد داره
دنيامون يه عالمه، آدم خوب و بد داره
ماه من غصه نخور، پنجرمون بازه هنوز
باغچه مون غرق گلهاي عاشق و نازه هنوز
ماه من غصه نخور، حافظ واست باز مي کنم
شعراشو مي خونم و تو رو مداوا مي کنم
ماه من غصه نخور، دنيا رو بسپار به خدا
هر دومون دعا کنيم، تو هم جدا، منم جدا


سلام...بعد از مدت ها خلاصه آپ کریم..این چند مدت خیلی گرفتار بودم  همه کارامم افتاد گردن دوست گلم..واقعا ممنونم ازش...از دوستایه گل وبلاگم ممنون که با این حال بازم به ما سر زدین..

حکایت عکسها، حکایت یک عشق واقعی ست! عشقی که پس از مرگ هم پابرجاست!
چند نفر را می شناسید که واقعا به هم عشق می ورزند؟
در غروب یک روز شنبه غمگین، پرنده ای که برای پیدا کردن غذا، راهی طولانی را سپری کرده بود، در مسیر بازگشت هنگام عبور از اتوبان با ماشینی در حال حرکت برخورد می کند و می میرد!

پرندگان هم احساس دارند! پرنده دیگری (احتمالا جفت پرنده مرده) با دیدن این صحنه با هل دادن پرنده مرده به جلو سعی می کند که به او کمک تا از وسط اتوبان خارج بشود و از اونجا دور بشوند!

مدتی نمی گذرد که اتومبیل دیگری به سمت پرنده مرده می آید و پرنده به وسیله باد چند قدم آن طرف تر پرتاب می کند، بطوریکه پرنده مرده به پشت می افتد! دومی دوباره سعی خودش را آغاز می کند و می خواهد که او را برگرداند که بتواند پرواز کند و از آنجا نجات پیدا کند!

پرنده دومی وقتی او را بر می گرداند، فریاد می زند که: چرا بلند نمی شوی؟

اما پرنده مرده دیگر صدای او را نمی شنود! پرنده دومی باز هم سعی می کند که پرنده مرده را از جایش بلند کند

ماشینها یکی پس از دیگری در حال عبور از کنار پرنده مرده بودند و هر کدام، او را به سمتی پرتاب می کردند و پرنده دومی به سرعت او را دوباره به حالت اولش بر می گرداند تا بتوانند از آنجا فرار کنند!

پرنده دیگری نزدیک پرنده دومی می شود و می گوید که او دیگر مرده است و باید از او دل بکنی! اما پرنده دومی به یاد روزهایی که با هم داشتنند باز هم تلاشش را می کند تا یک بار دیگر بتواند پرواز زیبای او را دوباره ببیند!
پرنده عاشق همه انرژی خودش را مصرف می کند! اما …
عکاس این عکسها می گوید که دیگر نتوانسته است عکس دیگری از آنها بگیرد اما دیده است که پرنده عاشق جسد معشوقش را به کنار جاده برد و در کنار درختی مدتی برای او گریست و سپس جدایی تلخی بین آنها به وجود آمد…
آیا آدم ها هم می توا نند چنین کار مشابهی را انجام بدهند؟


سه سال پیش بود که برای اولین بار خوابیدن در گور را تجربه کردم. شاید می خواستم حال دوست تازه درگذشته ام را درک کنم ولی آنچنان ترس تمام وجودم را فرا گرفت که بیش از چند ثانیه طاقت نیاوردم و فکر اینکه بر روی قبر، سنگ بگذارند و روی آن خاک بریزند طاقتم را تاب کرد.

اما هرگز نتوانستم این ترس بشری از مرگ را عقلاً توجیح کنم.

گاهی فکر می کنم مگر ما الان زنده ایم که از مرگمان می ترسیم؟

مگر نه اینکه اولین شرط حیات، حرکت است؟

اما سالهاست که بشر حرکت را از یاد برده و تنها به نیروی محیط و سرعت تکنولوژی مانند تکه چوبی که بر رودی در جریان باشد به اینطرف و آنطرف برده می شود. کداممان مسیر زندگیمان را خودمان انتخاب می کنیم؟ از مسیر تحصیلی و رشته دانشگاهی گرفته تا نوع کار وسبک زندگی و حتی طرز تفکر و اعتقاداتمان که همه به نوعی توسط محیط برایمان تعیین و تلقین می شود.

اما هنوز امیدوارم که شاید مرگ شروع یک زندگی واقعی باشد


حکایت عاشقی

اوایل کوچک بود. یعنی من اینطور فکر می کردم. اما بعد بزرگ و بزرگتر شد. آن قدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد.

حجمش بزرگتر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجمشان بزرگتر از دل می شود، می ترسم. از چیزهایی که برای نگاه کردن شان - بس که بزرگ اند - باید فاصله بگیرم، می ترسم. از وقتی که فهمیدم بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در "دوستت دارم" خلاصه کنم، به شدت ترسیده ام. از حقارت خود لج ام گرفته است. از ناتوانی و کوچکی روح ام. فکر می کردم همیشه کوچکتر از من باقی خواهد ماند. فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده من باقی خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت. آن قدر که من مقهور آن شدم. آن قدر که وسعت اش از مرزهای "دوستت داشتن" فراتر رفت.

آن قدر که دیگر از من فرمان نمی برد. آنقدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند. اکنون من با همه توانی که برایم باقی مانده است می گویم "دوستت دارم" تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روحم حس می کنم رها شوم. تا گوی داغ را برای لحظه ای هم که شده، بیاندازم روی زمی.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 1:44 PM  توسط   | 

 

تست افسردگی